...

نوشتن حکایت از حرفهاییست که لبانت را دوخته اند
نوشتن حکایت از نگاهیست که کور شده است
حکایت از نوشتنیست که فریاد می کشد
و فریاد؛
صدای سکوت خواسته های من است

نمیدانم چرا هر گاه دلم باز می شود، باران می آید

زندگی من داستان کوتاهیست که خواندنش 28 سال دیگر طول می کشد!
اما بعضی چیزها مثل سربرگ، هر روز در تمام صفحات من تکرار می شوند، بعضی کسان، کسان ممند، تنها کسان منند، بی آنکه برای هیچ کس دیگر، کسانی باشند! از جنس منند
صدای سکوت خواسته هایمان، هم را می شنوند! بی آنکه حرفی بزنند...

باید از خود دفاع می کردم، در برابر خودم، اندیشه ام، خواسته هایم
میان این همه نور؛
این روزها
می توانم کبودی های پلکهایم را پنهان کنم
ماندم،
شاید؛
بار دیگر که باران ببارد، دلم را هوایش تازه کند...

ماندم؛
ولی چمدانهایم در لابی خانه ام است، پشت در، بی تاب رفتن

از من جستجو مکن، مرا آنکه ساخت، نساخت.............................................

+ رزهای نقره ای ; ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱

    پيام هاي ديگران ()   


پایان،......... شاید

بعضی وقتها بعضی چیزها پیش از آنکه آغاز شوند، تمام می شوند
مثل حرفی که قبل از گفتن، نا تمام می ماند.

میخواهم به جنوب بروم، بگویید رفته است شمال.

+ رزهای نقره ای ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

    پيام هاي ديگران ()   


تلخ، مثل شکلات تلخ 99%

اندیشه ی انسان که عریان باشد، آن انتهای فکرش را هم همگان می خوانند،
آنوقت وقتی می خواهی سر بزنگاه دلت را آزاد کنی،
سر بزنگاهت را قتلگاه رویاهایت می کنند
گاهی آرزو می کنم ای کاش دلم پنجره ای داشت،
آنوقت که باران می آمد بازش می کردم تا وجودم خیس شود، سرد شود، آرام شود
تار و پودهای خشک قدیمی شبنم نشین شوند و باران زده، پاک شوند، بریزند، بشکنند
آنوقت اندیشه ات هم که عریان باشد، نه از طوفان می هراسی نه از نگاه آنهایی که فقط در انتظار یک لحظه هستند تا تمام تار و پود وجودیت خودت را پاره کنند، نه آن تار و پودی که از رکود حرفهایت بر دلت نشسته است
تلخ است، تعارف نمی کنم........
اما بعضی چیزها تلخش خوشمزه است، بعضی چیزها را تلخ دوست دارم
این چیزها، جدا از هر قانون و قاعده ای هستند،
بعضی چیزها شیرین که باشند دلت را می زنند، کبود می کنند!....
تلخی بعضی چیزها طعم دهانت را با طعم زندگیت متعادل می کنند، 
چیزی مثل شکلات تلخ، سفت، محکم.........
امروز، سر حادثه ای، رزهای نقره ای، روز شد...... ولی شب ماند، نرفت!!!............
+ رزهای نقره ای ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

    پيام هاي ديگران ()   


فقط استقامت کن، نیازی نیست که کاری انجام دهی

مجبور که باشی، آنقدر قوی می شوی که باعث حیرت خودت هم می شوی
پیکرت پر از درد، صورتت پر از زخم
کبودی های زیر پلکهایت نشانه ی شکست تو نیست
نشانه ی مقاومت توست
نشانه ی مردانگی توست که ایساده ای
سرت با بالا نگاه داشتی،
مجبور که باشی، آنقدر قوی می شوی که به مزه ی خونمردگی گوشه ی لبهایت می خندی
گزگز دردآور پارگی گونه ات قلقکت می دهد
تو باید بمانی
تو باید تا انتها بمانی
استوار
سرت را بالا نگه دار که از این بالا ماندن استقامتت؛ مدتهاست که امید در وجودم مانده است
مجبور که باشم،
آنقدر قوی خواهم بود که خستگی، روی بازآمدن بر صورتم را
نداشته باشد



استوار باش مرد،
در این استواری، مرگ خاموش خواهد بود

+ رزهای نقره ای ; ٩:۱۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

    پيام هاي ديگران ()   


این روزها، کمتر تنهایم

فکرهای زاویه دار
فکرهای تیز
فکرهای رنگی
دیواره ی مغزم را چنان میخراشند که صدای برخوردشان به گیجگاهم را می شنوم
میگرن را دکتر برایم بهانه گذاشت
پشت چشمانم زخمیست
روزگار نمک می پاشد و من پیچ و تاب می خورم
زخمهایم را این روزها باز خواهم گذاشت
تا برون ریزد تمام هر چه در سرم آرزوی بیرون ریختن دارد
میگذارم بروند


بی خود این همه رنگ را یادگاری نگاه داشته بودم،
تقدیر این افکار، از ابتدای سر دردهایم معلوم بود
سر، برایم نوشت این سرنوشت
تنها دل باور نکرد آنچه را که سر، نوشت.......
جای این همه قرص های دروغین، دستانت را روی گیجگاهم بگذار
مگذار روزگار، بیش از این بر این زخمها نمک پرانی کند

مادرم، این روزها، کمتر نگرانم باش
این روزها، کمتر تنهایم

+ رزهای نقره ای ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

    پيام هاي ديگران ()   


کاش مرا می شناختی...

معنی شب را من و تو فهمیدیم
معنی شب را من و تو بیدار ماندیم
کلبه ای چوبی
حوالی ساحلی بارانی
در گذرم از این رویا، ای خیال


سبز
آبی
قرمز
رنگ تو چیست که بر پیکر من پاشیده است؟
من سالهاست که سیاه و سپید بوده ام
خواهی گریخت از من
من تنم بوی انسانی دارد که شبیه هیچ کس نیست
من نفسهایم بوی تریاک تلخ هزاربار سوخته می دهند، 
خواهی گریخت از من، ای عاشق، ای مهربان
شب،
سیاه،
سکوت...
میبینی؟! اینها تمام زیبایی های منند
بگریز این این همه سیاهی
بگذار در حسرت آغوش تو، وجودم تلخ و تلخ شود، تا بار آخر، بر سر سیخ داغ زندگی
بسوزم
خاکستر شوم
اینجا انسانیست،
که از انسانیت سخت گریزان است
اینجا، وقتی می گریزی
پشت سرت لبخند می زنم
قبل از اینکه بدانی من کیستم، فراموشم خواهی کرد
کاش می شناختی مرا..........
+ رزهای نقره ای ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱

    پيام هاي ديگران ()   


رهایی...

از آن زمان که حس کردمش تمنای رهایی داشتم
از آن زمان که باران خیسم نمی کرد،
از آن روزها که سایه ی نبودنها بر سرم سنگینی کرد
در آن پاییز سرد
در آن تولد غم انگیزم
بر خود پیله ای کشیدم به امید پرواز
به امید رهایی از این جسم خسته ی کبود
تو رفتی و من اینجا، بر درخت نقاشیهایم آویز ماندم
سر و ته
تا برون ریزد تمام خاطراتی که با تو داشتم
حال میخواهم برون آیم از این دیواره ی آهکی سیاه
میخواهم برون آیم از این لاک تنهایی
میخواهم پرواز کنم، 
تومرا نخواهی شناخت، هیچ کس نخواهد شناخت
گلدان رز نقره ای، همه ی این روزها در انتظار این رها شدن بود
تا شاید، من همدمی باشم برای گلبرگهایش
پروانه شدن در من نیست
اما در سرم 
به اندازه تمام تنهاییهایم
سودای تغییر و رهاییست......
+ رزهای نقره ای ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱

    پيام هاي ديگران ()   


ای کاش....

چرا نگاه نکردم ؟
تمام لحظه های سعادت می دانستند
که دستهای تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
+ رزهای نقره ای ; ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱

    پيام هاي ديگران ()   


فروش نقاشی هام

نمیدونم چرا بعضیها نقاشی هاشون رو می فروشن! 
چطوری بعضیها احساسشون رو با پول عوض می کنن؟!؟!؟!؟!

این برام سواله!

 

پ.ن: پدر خوبم. شما استثنا هستی :)‌ 

+ رزهای نقره ای ; ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱

    پيام هاي ديگران ()   


من سپیدم دیروز.....

دیروز، 
بر سیاهی پیروز خواهم شد!!
دیروز می آید، همین امروز فردا می آید
در بلندی بام ایستاده ام، تمام شهر من را نظاره می کند، چشمهای نورانی اش به من خیره شده است، 
سیگارم را دور از چشم تمام آنهایی که کنارم ایستاده اند در لای انگشتانم پنهان می کنم، 
در این ارتفاع بلند و این سیاهی، همیشه دلم میخواهد مثل فروغ باشم
چنان فریاد می زنم که گوش تمام آنهایی که نمی شنوند کر می شود
من سپیدم امشب، در این عظمت تاریک، برون خواهم آمد از هر چه رنگ و دوروییست
آنقدر دیر خواهد شد که فردا می آید، آن هم به فاصله چند ثانیه از دیروز...
چشم های شهر یکی یکی خاموش می شوند
آدمهای اطرافم یکی یکی می روند
آی فروغ...
چقدر زود این شبها دیرم می شود
چقدر زود این روزها دیروز می شوند...
دیروز، 
بر سیاهی پیروز شدم...
فریادم را تمام شهر شنید.........
حتی آنهایی که در کنارم، در آن بلندی بام، با تعجب به من می خندیدند..................................
+ رزهای نقره ای ; ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱

    پيام هاي ديگران ()