باورم نمیشه........



روبروی خودم می ایستم، رو بروی آینه ی قدی نیم قد خانه ام
توان دور شدنم نیست
در چشمانم تمام خاطرات را مرور می کنم
خیره به خود می نگرم
به چهره ی غریبی که پیش صورتم نقش بسته است
چشنگ می زنم بر چهره ام، بر چهره اش
تا شاید جدا سازم این همه خاکستر و سیاهی را
من سپید بودم روزی، من دیوانه روزی، در نگاهم شوق هزار بار تاب خوردن روی طناب حرفهای مشترک بود
احساسی مشترک
این روزها، هر روز علاقه ام به آلبوم عکسهای قدیمی ام بیشتر می شود
چقدر فاصله ی آن روزها و این روزها کم شده اند
دیگر حرفهایم هم در حرفهایم نمی گنجند
پاییز که می آید انگار
می بایست من هم همسان درختان، آماده ی سقوط برگهایم باشم
من پس این چهره ی خاکستری، لبخندی پنهان کرده ام که نقشه اش را در هزاران بطری پوچ نهاده ام و به دریا انداخته ام
بی خبر از اینکه دریای من، تن هیچ خشکی را لمس نخواهد کرد
+ رزهای نقره ای ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳٩۱

    پيام هاي ديگران ()   


سهم من

سهم من از بودنها، 
تنها اشتراک لحظه ای پاره از دلتنگیهای تنهاییست
خنده که می آید، من راهم را می بایست میان نگاه و وجود دیگری، گم کنم و خاموش شوم.
+ رزهای نقره ای ; ٦:٤۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱

    پيام هاي ديگران ()   


در من ریشه می دواند گیاهی که سردسیری را دوست ندارد

 

آدمی می تواند ماننده هر آنچه که می اندیشد پرواز کند،
پرواز تنهایی رهائی از خاک نیست
پرواز یعنی خودت را رها کنی، اوج دهی؛
میان هر چه در سرت می گذرانی
پرواز به بالاترین نقطه از تفکرت

آنکه تفکرش بازتر است
بی گمان اوج بیشتری خواهد گرفت

افسوسم از آنانی است که اندیشه ای پوچ دارند و پروازی که به سقوط می ماند
رها که باشی
نه ترس از عقابان داری که به انتظارت هستند
نه ترس از شکارچیانی که رویاهایت را هدف قرار داده اند
اندیشه ای سبز در پوستی خاکستری از سکوت

قلموی نقاشیت را برمیداری و بی ترس از به هم ریختگی رنگها
نقش می زنی، حرف می زنی و می نویسی
دیگر آنقدر اوج می گیری که نه توان عقابان است نه قدرت شکارچیان

 



آن سوی آسمان، خانه ای است که خدا در انتظارت است
حس می کنی وجودش را بیش از هر وجودی
حال ورای همه ی آرزوهایت
رهائی ابدیست...

+ رزهای نقره ای ; ٢:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱

    پيام هاي ديگران ()   


اینجا دیگر مثل اینجا نیست............

خیره به من می نگری
ولی لبانت بوی دیگری می دهند...
دیگری از جنس آنان که مرا و تورا از خانه ی مان کوچ دادند
خیره به من می نگری اما
دستانت گرمی دیگری دارد، وجودت بوی تند عطر غریبی را گرفته است
های ریرا
پریشان مکن چهره ات را که من از این پریشانیها
سالهاست که نقش می کشم
لبخند می زنی اما لبخندت طعم خنده ندارد، تنها ثانیه ای در طلاقی چشمهایمان بی اثر می گذرد
های ریرا... ریرا... از این همه سال و ماه تنها سوغاتم گریه های سکوت بود و طعنه های غریب
تو چه میدانی که از این غریو فریادهای کر کننده من چقدر به دنبال یک صدای آشنا بودم.
خیره به من نگاه نکن
من در نگاه تو دیگر دنبال هیچ حس مشترکی نخواهم بود

+ رزهای نقره ای ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱

    پيام هاي ديگران ()   


مرا نگاه می کنی، بی آنکه مرا ببینی..........

هوای گرم؛ خاکشیری معلق
حکایت حرفهایم در گلدان پر از آب یخ ذهنم است
گاه گاهی به همش می زنم، دور خود می چرخند و باز آهسته می روند که ته نشین شوند
پیش از آنکه ته نشین شود برایت جرعه ای می ریزم و میدانم که تو این روزها، تنها مشتری گاری کهنه ی من شده ای
رازهایی نگفته، مثل تکه های سفید یخ
همش می زنی، میدانم که تو پیش از آنکه ته نشین شوند، مرا هضم خواهی کرد،
پیش از آنکه ته نشین شوم


پیش از آنکه بگذرم مرا خیره می نگری، که های!
تو کیستی که اینچنین حدیث حرفهای گنگ و گیج را بر دیوار خانه ات می کوبی
اصلا تو کیستی که این چنین سکوت را فریاد می زنی؟!!؟
بی آنکه بدانی پیش از آنکه بگویم کیستم، از من ساده خواهی گذشت
بی حرفی از ابهام و آینه،
با این همه گمان مبر که در برودت این بادها خواهم برید
تنها دعا کن کسی لای کتاب کهنه را نگشاید
من از حدیث دیو و دوری می ترسم
میدانم، هوایت گرم و شرجیست،
خاکشیرت را بنوش پرده نشین محفوظ حرفهایم

+ رزهای نقره ای ; ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱

    پيام هاي ديگران ()   


درارو بستم به روت، تا احساس آرامش کنم

 

ویرانه ام را باز ویران نمی توان کرد
شکسته ام که پیوندم نمی توان داد
نبودم، نیستم، اما شدیدا هستم! شدیدا میخواستم که باشم
نمی دانم کدوم غرور شکست
نمی دانم کدوم حرفم طعم مذاب پشیمانی گرفت
من بودم، اندیشه های سپیدم بود، غرور بود
من هستم، نه اندیشه ماند و نه غرور
سرت را بالا بگیر، هنوز رنگ نقره ایت را دیگران آرزو دارند، تنها رنگت را
شاید
تپشهای پر تعداد این روزهای قلبت را خودم می پرستم ای تمام من، کسی هم که با تو نباشد من قول دادم که دیگر تنهایت نگذارم،
ای من، من نقره ای، من خاکستر شده
حالا باور دارم که خانه ام یکی مانده به آخر دنیاست
و ایکسایی که پیش از آنکه به اینجا بیایم، به استقبالم می آمد
و به انتظارم بود

حال پس از این همه سال و ماه و روز و دقیقه، میخواهم فریاد برآرم
که من خودم هستم، بی خود این آینه ی سرد و یخ زده را روبروی من مگیر
غرورم را باز می سازم، من همیشه اهل سازش بودم
احساسم را باز می سازد، آنکه شریک ساختنم می شود
هرچند که حوالی احساس من، زمین قیمتش انگار
از یک لبخند ساده هم ارزانتر است

-
معذرت میخوام از همه کسایی که اومدن و برام پیغام گذاشتن، نگرانم شدن، شاید تنها کسایی باشید که من، من نقره ای واقعا براتون مهم باشم. برام مهم هستید، همتون
ایکسای عزیزم، معذرت... خوب نبودم، اما هستم الان.

+ رزهای نقره ای ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱

    پيام هاي ديگران ()   


باورم نمیشه خودم باعث نابودی آرزوی چندسالم شدم. مرگ میخوام. خدا بشنو

+ رزهای نقره ای ; ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱

    پيام هاي ديگران ()   


.....

دیشب که نمی دانستم برای کدامیک از دردهایم گریه کنم، کلی خندیدم!


- خصوصاً درد دندونم! :)
- 5 شنبه روز خوبی بود اما

+ رزهای نقره ای ; ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱

    پيام هاي ديگران ()   


مهم نیست

بی آنکه احساس کنم شاید فرصتی، قسمتی و حدیثی باشد

بی آنکه احساس کنم، تمام آنچه می بینم خواب است، کابوس

احساس می کنم،

هر که باشی، مهم نیست

نباید باشی!

مخاطب حرفهایم سالهاست که خودم هستم، پس بیخود دلگیر مباش که نبایدت کردم. تو باش!

دلم مثل عصرهای جمعه شده است.

+ رزهای نقره ای ; ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱

    پيام هاي ديگران ()   


...

مدتهاست صفحه ی سفیدی را باز می کنم تا بنویسم، حرفهایم را؛ احساسم را؛
حرفهایم دیگر بودی کهنگی گرفته اند؛
دیگر حدیث من خودم هستم و آینه ی شاملو نیست!
من دیگر خودم هم نیستم
های ریرا،
آینه ای سوی من گیر، آینه ای با تصویر دروغین!...
بگذار آنها که بی آنکه بدانند، تصور دانستن دارند،
بی آنکه بفهمند، ادعای فهمیدنت را دارند، دلشان خوش باشد به همین هوای خالی سیاه و سپید
اینان، مردمانی هستند که صدای دُهُل را از دور دست ها دوست دارند،
بی آنکه شلاق فنرهای پوسته ی دُهُل را روی پوستشان هس کرده باشند
میخواهم روزی با حرص و ولع زندگیم را تکه تکه کنم، گاز بزنم!
طعم گس هسته ی انگور سیاه

دلم خیلی چیزها می خواهد که دیگر همه دورش انداختند؛
دلم غذای مانده روی گاز مادرم را میخواهد
دلم اخم های پدرم را میخواهد

سکوت کردم
تا کسی به حرفهای کوچکم نخندد
تا کسی نگوید،
هی آدم، مگر دیوانه ای که این قدر حرفهایت را میان اندیشه ات پیچ میدهی!

بی رمق شده ام، بی آرزو، بی هدف
دیروز
دلم چیزی میخواست که ذهنم هم خنده اش می گیرد
چیزی شبیه خودم
کسی مثل خودم

پ.ن: ممنون از همه کسایی که این مدت اومدن و نبودم، معذرت خواهی میکنم از همتون که انقدر بی خبر نبودم. بی معرفت نیستم، کامنتاتون دلگرمیم بود

+ رزهای نقره ای ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱

    پيام هاي ديگران ()