![]() |

نوشتن حکایت از حرفهاییست که لبانت را دوخته اند
نوشتن حکایت از نگاهیست که کور شده است
حکایت از نوشتنیست که فریاد می کشد
و فریاد؛
صدای سکوت خواسته های من است
نمیدانم چرا هر گاه دلم باز می شود، باران می آید
زندگی من داستان کوتاهیست که خواندنش 28 سال دیگر طول می کشد!
اما بعضی چیزها مثل سربرگ، هر روز در تمام صفحات من تکرار می شوند، بعضی کسان، کسان ممند، تنها کسان منند، بی آنکه برای هیچ کس دیگر، کسانی باشند! از جنس منند
صدای سکوت خواسته هایمان، هم را می شنوند! بی آنکه حرفی بزنند...
باید از خود دفاع می کردم، در برابر خودم، اندیشه ام، خواسته هایم
میان این همه نور؛
این روزها
می توانم کبودی های پلکهایم را پنهان کنم
ماندم،
شاید؛
بار دیگر که باران ببارد، دلم را هوایش تازه کند...
ماندم؛
ولی چمدانهایم در لابی خانه ام است، پشت در، بی تاب رفتن
از من جستجو مکن، مرا آنکه ساخت، نساخت.............................................
بعضی وقتها بعضی چیزها پیش از آنکه آغاز شوند، تمام می شوند
مثل حرفی که قبل از گفتن، نا تمام می ماند.
میخواهم به جنوب بروم، بگویید رفته است شمال.

مجبور که باشی، آنقدر قوی می شوی که باعث حیرت خودت هم می شوی
پیکرت پر از درد، صورتت پر از زخم
کبودی های زیر پلکهایت نشانه ی شکست تو نیست
نشانه ی مقاومت توست
نشانه ی مردانگی توست که ایساده ای
سرت با بالا نگاه داشتی،
مجبور که باشی، آنقدر قوی می شوی که به مزه ی خونمردگی گوشه ی لبهایت می خندی
گزگز دردآور پارگی گونه ات قلقکت می دهد
تو باید بمانی
تو باید تا انتها بمانی
استوار
سرت را بالا نگه دار که از این بالا ماندن استقامتت؛ مدتهاست که امید در وجودم مانده است
مجبور که باشم،
آنقدر قوی خواهم بود که خستگی، روی بازآمدن بر صورتم را
نداشته باشد
استوار باش مرد،
در این استواری، مرگ خاموش خواهد بود
فکرهای زاویه دار
فکرهای تیز
فکرهای رنگی
دیواره ی مغزم را چنان میخراشند که صدای برخوردشان به گیجگاهم را می شنوم
میگرن را دکتر برایم بهانه گذاشت
پشت چشمانم زخمیست
روزگار نمک می پاشد و من پیچ و تاب می خورم
زخمهایم را این روزها باز خواهم گذاشت
تا برون ریزد تمام هر چه در سرم آرزوی بیرون ریختن دارد
میگذارم بروند

بی خود این همه رنگ را یادگاری نگاه داشته بودم،
تقدیر این افکار، از ابتدای سر دردهایم معلوم بود
سر، برایم نوشت این سرنوشت
تنها دل باور نکرد آنچه را که سر، نوشت.......
جای این همه قرص های دروغین، دستانت را روی گیجگاهم بگذار
مگذار روزگار، بیش از این بر این زخمها نمک پرانی کند
مادرم، این روزها، کمتر نگرانم باش
این روزها، کمتر تنهایم


نمیدونم چرا بعضیها نقاشی هاشون رو می فروشن!
چطوری بعضیها احساسشون رو با پول عوض می کنن؟!؟!؟!؟!
این برام سواله!
پ.ن: پدر خوبم. شما استثنا هستی :)
