این گریه نیست این سهمم از درده ، سهم من از بغض نگاه تو
خواستم بیام اما دیگه دورم از تو و قلب بی گناه تو
سزامه ، این تنهایی سزامه
که تک تک لحظه هامو ، تنها سر کنم
سزامه ، این تنهایی سزامه
که پیش چشم تو ، همه ی خاطراتمون رو یک جا پرپر کنم.....
شنبه ی سکوت...
شنبه ی جدید، شنبه ی ابری...
دیشب با خودم فکر می کردم هفته ام مزه ی گیلاس می دهد، هنوز اول شنبه است.
با همه امیدی که دارم اما مطمئنم این هفته ام مزه ی گس خرمالوی نارس دارد.
نه امید را باور دارم و نه این اطمینانم را.
سرانجام این تقابل، ..................................... من هستم.
بعد از مدتها اومدم سر خاکت علی کوچیکه...
یادش بخیر... چقدر سر و کله هم می زدیم! خیلی از دعواهامون یادم رفته بود الان اومدم اینجا سر خاکت دوباره خوندمشون.
نمی دونم منو بخشیدی یا نه. من که خودم خودم رو نمی بخشم. یعنی فکر نکنم اجازه داشته باشم ببخشم. یه جورایی نه معلومه دادگاه کیه، نه معلومه مجرم کی نه مقتول کیه! اما چیزی که مهمه اینه که تو دیگه نیستی. و منی هستم حالا که ای کاش نبودم و تویی نیستی حالا که ای کاش فقط تو بودی. فقط تو بودی و بس.
اینجا هیچ چیز تغییر نکرده علی. هنوز هم به صدای فنرهای تخت فنری عادت نکردم.اینجا هنوز مردمان کورند. اینجا هنوز فردا قبل از امروز می آید و دیروز مدام تکرار می شود.
اینجا هنوز کسی روح بازی را درک نکرده است. اینجا هنوز کسی مردن را لذتی نمی برد که من و تو می بردیم.
هنوز اینجا کسی نمی فهمد که من و تو قبل از مردن پوسیده بودیم.
آخ علی. اگه بدونی اینجا چقدر روزاش تاریک شده. یادته بابا می گفت که وقتی تاریکه دیگه برگردین خونه؟! حالا انقدر روشنی وجود نداره که دیگه از خونه بیرون هم نمیشه رفت.
از وقتی رفتی، یعنی از وقتی مردی، دیگه بارون هم نیومده. یادته تو چترمون آب بارون جمع می کردیم.
علی، می دونم از من بدت میاد.
میدونم دیگه بر نمی گردی
اما ازت میخوام بذاری بیام پیشت. علی اینجا بدجور سرده و من خیلی برهنه شدم. من که جهنمی هستم. بذار بیام اونجا گرم بشم. علی از این می ترسم که اونجا هم باز تو کنارم نیستی. از این می ترسم که به تویی که امید دارم کنارم باشی، تو هم نباشی.
اصلن هستی علی؟!!؟
بذار.... ببین. بیا برات یه عالمه پولک ماهی آوردم تا دیگه نپری تو هوض آب. بیا... میذارم اینجا کنار اسمت.
قول میدم وقتی رفتم هی بر نگردم تا راحت برشون داری.
باید برم. نه واسه اینکه وقت با تو بودنم تموم شده. واسه اینکه می دونم حوصله تو از حرفهای من سر رفته. علی خیلی وقته همه حرفهام رو قایم کردم. فردا میام. اگه هدیه ای که برات آوردم رو برداشته بودی، یعنی بازم کنارمی. قبول؟
دوست دارم. اما تو دوستم نداشته باش.
خداحافظ....
راستی...
ریمیا دلش برایت تنگ شده. خیلی.......................
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویل ام بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آورند
به مادرم که در آینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من
درون ملتهبش را از تخمه های سبز می انباشت
سلامی دوباره خواهم داد
می آیم می آیم می آیم
با گیسویم ادامه بوهای زیر خاک
با چشم هایم تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم می آیم می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا در آستانه پر عشق ایستاده
سلامی دوباره خواهم داد
اول آبی بود این دل ، آخر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد ، سیاه و سرد شد
آفتابی بود، ابری شد ، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد
صاف بود و ساده و شفاف ، عین آینه
آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد ؟
هر چه با مقصود خود نزدیکتر می شد ، نشد
هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد
هر چه روزی آرمان پنداشت ، حرمان شد همه
هر چه می پنداشت درمان است ، عین درد شد
درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟
سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد
بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان
ناگهان این اتفاق افتاد : "زوجی فرد شد"
بعد هم تبعید و زندان ابد شد در کویر
عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد
کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل
با من بی کس تنها شده خدایا تو بمان، همه رفتند از این خانه، خدایا تو بمان
من بی برگ خزان دیده دگر رفتنیم، تو همه بار و بری، تازه بهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من، بنگر این نقش به خون شسته، نگارا تو بمان
زین بیابان گذری نیست سواری را لیک، دل ما خوش به فریبیست، غبارا تو بمان
خدایا... تنها تر این نمیشدم... حتی فکرش رو هم نمی کردم... بمون... لااقل تو بمون
سلام
از من اگر می پرسی مثل همیشه من خوبم
مثل همیشه صدایم در نمی آید
از من اگر می خواهی من دستهایم خالیست
مثل همیشه جز صدا چیزی در دستهایم نیست
از من اگر میخواهی بشنوی
صدایی ندارم تا برایت بگویم
مثل همیشه... مثل همان موقع که از من می پرسی که چه در دستانم دارم...
نه حرفی، نه اشکی
اما توان رفتن سفری دور و دراز را دارم
حال من خوب است
اینجا جز تو همه چیز خوب است
اینجا جز تو هیچ چیز نیست
ایجا تویی وجود ندارد
از این فضای دور دلواپس من مباش
حالم که بد باشم اینجا دیوانه ایست که حالم را دقیقه به دقیقه می پرسد
نمی گویم بیا
نمی گویم بمان
نمی گویم که دستم بگیر
می گویم مرا با خود ببر
پرده نشین محفوظ گریه هایم باش
سلامم کن در انتهای تمام حرفهایت
از خداحافظی بیذارم
از خداحافظی انگار ستون های ویران بدنم دیگربار ویران می شود
سلام سلام سلام
از من اگر می پرسی سراسر دلتنگی هستم
از من اگر می پرسی می خواهم صدایم در بیاید اینبار
از من اگر میخواهی برایت یک بغل نقاشی های آبرنگ هدیه دارم
از من اگر میخواهی بشنوی برایت آهنگ تازه ای با گیتارم ساخته ام
و حالا انگار دردی نیست جز نبودن تو...
تویی که نه میدانم کیستی و نه کی می آیی...
تویی که می دانم اگر روزی بیایی پیش از اینکه اینها را از من بخواهی
می روی
و من می مانم و این بغل نقاشی و آهنگ های تازه
از من اگر می پرسی...
نیا...
مانند همه آنها که به حیاط خانه ی من نیامدند
مثل همه ی روزها خانه ام یکی مانده به آخر دنیاست

سلامم را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
نگه جز پیش پا را دید نتوانم
که ره تاریک و لغزان است
و گر دست محبت سوی کس آرم
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرمایم سخت سوزان است.............
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای...
منم، من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم...
منم، من، سنگ تیپا خورده ی رنجور
منم، من... دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم...
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی،صحبت از سرما و دندان است
چه گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی، بعد از سحرگه نیست...
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندوه، پنهان است
سلامم را نمی خواهند پاسخ گفت،
شب من با روز یکسان است..........